هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم تا باسماء معلم شوم اما نشدم

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

بر در پیر خرابات نهم روی نیاز تا باین طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم تا باسماء معلم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق رسته از کوثر وزمزم شوم اما نشدم

فارغ از خویشتن واله رخسار حبیب همچنان روح مجسم شوم اما نشدم

سرو پا گوش شوم پای بسر هوش شوم کزدم گرم تو ملهم شوم اما نشدم

از صفا راه بیابم بسوی دار فنا دروفایارمسلّم شوم اما نشدم

/ 1 نظر / 25 بازدید
بهار خزان

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم بر در پیر خرابات نهم روی نیاز تا باین طایفه محرم شوم اما نشدم هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم تا باسماء معلم شوم اما نشدم از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق رسته از کوثر وزمزم شوم اما نشدم فارغ از خویشتن واله رخسار حبیب همچنان روح مجسم شوم اما نشدم سرو پا گوش شوم پای بسر هوش شوم کزدم گرم تو ملهم شوم اما نشدم از صفا راه بیابم بسوی دار فنا دروفایارمسلّم شوم اما نشدم