شرمندگی و نیست نشدن

بغض راه گلومو بسته ولی چشمام خجالت می کشند اشکی بریزند که در شان این دلتنگی نباشه

قلبم گرفته ولی  خجالت می کشه از تپیدن دست برداره چون روزنه های وصل همچنان براش چشمک می زنند و امید داره که یک روز همه اینایی که براشون می تپه یک روز متحد بشند و با هم به سمتت بیان

روحم درون کالبد تن شرمندست ولی نمی تونه این تنو  رها کنه چون در حدی که در شان تو بود این کالبد رو به سمتت هدایت نکرد و خودشو مقصر میدونه که درگیر تن شد و چنان عاشق و وابسته به اون شد که حتی به خاطر اصلش نمی تونه ازش دل بکنه

و تن شرمنده ست در حدی که می خواد باز به اصل خودش یعنی خاک برگرده ولی او نیز در زندان روح قادر به تصمیم گیری نیست و شرم دارد بگوید که من وابسته هر انچه از خاکست هستم و نمی تونم از این زمین دل بکنم و تورو کمک کنم تا به هدفت برسی

 

/ 0 نظر / 17 بازدید