شب و تنهایی دخترک 1

بسم الله الرحمن الرحیم 

به نام تو آغاز میکنم

 

...

دخترک در اوج نیمه شب به انتهای راه رسیده بود،

پاهایش سست و دستانش لرزان و چشمانش بی سو شده بود،

دیگر توان راه رفتن نداشت اگر اندک رمقی هم داشت روشنایی ای برای حرکت نداشت،

برگشت تا پشت سرش را ببیند،اما ظلمت و تاریکی حجاب بزرگی بود که حتی نتوانست رد پاهایش را ببیند

شاید ردی از او برجای نمانده بود و یا اگر هم مانده بود تاریکی شب آن را در آغوش گرفته بود

...

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نام تو پایان می برم

/ 0 نظر / 14 بازدید